تبلیغات
عین...

عرب عین را گاه به چشم می گوید گاه به چشمه گاه به اشک...

داود حسین پور

جستجو

 

حکایت همچنان باقیست

پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1392   08:19

به لطف رب
جلسه دفاع از پایان نامه کارشناسی ارشد حقیر
با عنوان


تبیین نظریه "تربیت تخیل بنیاد" ایگن و بازسازی آن با توجه به آرای ملاصدرا



به راهنمایی
دکتر علیرضا صادق زاده
و مشاورت
دکتر رضا اکبریان


و با داوری 
دکتر محمود مهر محمدی 
و 
دکتر حسن بلخاری



روز یک شنبه 31-6-92 ساعت 17
دانشکده علوم انسانی دانشگاه تربیت مدرس
برگزار خواهد شد.


نوشته شده توسط : داود حسین پور

برای کسانی که هنوز به صاحب این وبلاگ امید دارند

چهارشنبه ششم شهریور 1392   01:27

پس از حدود شش، هفت ماه خواندن و تحقیق و نوشتن فهمیدم: 

"پایان" نامه دروغی بیش نیست.
ان شاءالله آخر های شهریور دفاعش می کنم.
و بعد دوباره این شب را به "روز" می کنم.
ملتمس دعای همه تان.


نوشته شده توسط : داود حسین پور

25-تیر-67- روح الله موسوی خمینی-پذیرش قطعنامه 598

شنبه بیست و نهم تیر 1392   09:19

خداوندا تو خود شاهدی که ما لحظه‌ای با آمریکا و شوروی و تمام قدرتهای جهان سرسازش نداریم و سازش با ابرقدرتها و قدرتها را پشت کردن به اصول اسلامی خود می‌دانیم خداوندا در جهان شرک و کفر و نفاق در جهان پول و قدرت و حیله و دوروئی ما غریبیم، تو خود یاریمان کن. 


نوشته شده توسط : داود حسین پور

روزه داری و روزه نداری!

چهارشنبه نوزدهم تیر 1392   23:16

توی تاکسی، به جای اینکه که او مواظب باشد بازوش به بازوت نخورد، تو باید خودت رو مثل موش جمع کنی، تا حجم بدنش را حس نکنی؛ خصوصا اگر تاکسی، پراید باشد. فرق اینکه در تهران سوار تاکسی شدی یا مشهد، را از همین جا می شود فهمید. بالغه زنی بود که بعد از من سوار تاکسی شد. این طرفم یک آقای از آب درآمده باریش سفید پرفسوری و لحن و صدایی جذاب؛ این طرفم هم خانم کذا. روز آخر شعبان به سر رسیده و دم دم های اذان مغرب بود. لحن جذاب آقای از آب در آمده‌ی سمت چپی همه را به خود آورد: از فردا صبح شروع میشه نه؟!! 
ذهنم هنوز دنبال مفعول جمله می گشت که راننده با صدای نخراشیده اش جواب داد: ماه رمضان را می گویید؟ بله، به عبارتی از همین امشب.. 
بعد هم حرف کش آمد که کی دیگر این تو این دوره زمانه،  تو این روز های بلند روزه می گیرد؛ از 4 صبح تا حدود نه شب لب به آب غذا نزنی مگر می شود؟ 
من بودم. روزه را می گویم. روز آخر شعبان و استقبال از رمضان... دو دستم را از شانه فشرده بودم تا دست تا آرنج لخت زن، لحظه های دم غروبم را خراب نکند. بوی تند عطرش را که نمی توانستم کاری کنم. توی ذهنم با خودم کلنجار می رفتم که جواب پاسکاری های راننده و مرد سمت چپی خوش لحن که با سکوت مرد میانسال صندلی جلو همراه شده بود، را با این فاصله سنی دست کم 30 ساله، چی بدهم که بالغه زن به حرف آمد: خوشبحال اونهایی که می توانند روزه بگیرند و میگیرند؛ دم اذان که می شود آدم شرمنده می شود که چرا روزه نیست! همین دو جمله ی کوتاه، نیمه سنتی و مدرن مغزم را به جان هم انداخت؛ این زن چه میگوید؟! دوست داشتم با همان ریش و هیکل، در حالی که هنوز دست هایم فشرده بود که لحظه های دم غروبم را با تنش خراب نکنم یک مرحبا نثارش کنم. 
نمی دانم باید خوشحال بود یا ناراحت اما هر چه باشد، باید توجه کرد که «مردم» چه ظرفیت های انسانی، فطری و عاطفی بسیاری دارند که اگر زیر پتک مناسک زدگی یک سوی ما له نشود، می توانیم زمینه خوبی برای همراهیشان بیابیم. اگر بفهمیم، با مخاطبی طرفیم، که پیش از «مسلمان» یا «کافر» بودنش، «انسان» است.


نوشته شده توسط : داود حسین پور

شادی، سبک زندگی، و مسئله "جا"

یکشنبه دوم تیر 1392   23:42

یکی از مسائل مهم در سبک زندگی این است که ما وقتی می خواهیم شادی کنیم چکار می کنیم؟ 

ما وقتی می خواهیم شادی کنیم کُ "جا" را داریم برویم؟ ما وقتی در انتخابات پیروز می شویم، "می ریزیم" توی خیابان، در هر شهر همه می دانند کجا باید بروند؛ مشهد و تهرانش را من بلدم، سجاد، ولیعصر! وقتی تیم ملی مان می رود جام جهانی هم دوباره "می ریزیم" تو خیابان، اما در نیمه شعبان، یا مناسبت هایی از این دست، نمی دانیم کجا باید برویم! چجوری شادی کنیم؟ اصلا اینجا شادی به آن معنی که مردم "شادی کنند" تعریف نشده است. برای ما که بچه مذهبی هستیم البته هیات ها جاهای خوبی هستند. اما گزینه های مشهور مردم برای مشهدی ها حرم امام رضاست، برای قمی ها و تهرانی های و اطراف، جمکران و حرم حضرت معصومه. اما بقیه مردم چی؟ یا کسانی که به هر دلیل نمی خواهند بروند حرم، یا اصلا نمی توانند، بس که شلوغ می شود و جا نیست. نیمه شعبان گرگانی ها دوباره می ریزند تو خیابان! دیدنی است، یک سال نیمه شعبان سفر بودیم نیمه شب رسیدیم گرگان دیدیم مردم همه بیرون اند و پیاده روی می کنند، فکر کردیم می خواهد زلزله بیاید!

 هیات ها و جشن ها -فقط- برای مذهبی ها جذاب است. آن هم مردها آن هم جوان هایش. یعنی عملا میانسال ها، کودکان و خانم ها، اساسا نمی توانند مخاطب "جشن های" ما باشند. تازه همین جشن شدن جشن ها هم صدقه سر گراهای بی شمار آقا و پایکاری چند مداح تهرانی مثل محمد طاهری و محمود کریمی و ... بود. و گرنه تو ولادت های ائمه هم روضه می خواندند، سینه می زدند و دست زدن "عیب" بود. در حالی که جشن خیابانی صعود تیم ملی به جام جهانی و انتخابات، زن و بچه و پیر و جوان را می کشد بیرون.

جالب اینکه این نقص در عزا های ما وجود ندارد، مثالش محرم!. هم "مردمی تر" است یعنی همه را در بر میگیرد. هم "سبک" دارد. یعنی، جا و زمان و شکل و لباس و نماد دارد. اما شادی هایمان هیچ کدام را ندارد. نه فقط عیدهای مذهبی، همان شادی های جام جهانی هم ندارد. برای همین است که مردم می ریزند بیرون. عده ای می زنند و می رقصند و بقیه نگاه می کنند یا اگر ماشین داشته باشند بوق می زنند. در میان نوادری هم هستند که سبک دارند، که بسیار قابل تامل اند؛ تنها شادی هایی که سبک دارند، چهاشنبه سوری، سیزده بدر، و خود نوروز است. 

 مسئله شادی، و جشن ها و بی سبکی شان، علی رغم اهمیتش خیلی مغفول افتاده، باید فکری کرد، فکری برای "جا" و سبک شادی مردم. چرا که جای شادی به نظرم با سبکش گره خورده است. در تهران این روزها یک دفعه در خانه ای باز می شود به طور خودجوش یک میز می گذارد دم درش، کنار خیابان، ضبط دوبانده اش را هم می گذارد کنار میز، روشنش می کند. و شربتی که نذر کرده است را خودش به تنهایی میان مردم پخش می کند، دقیقه ای نمی گذرد که صف ماشین ها و مردم رهگذر کشیده می شود. اما این آدم شاید هیچ وقت برای جشن به هیات نرود.


نوشته شده توسط : داود حسین پور

هنوز جان هایمان کف دست هایمان است..

جمعه سی و یکم خرداد 1392   00:41

این روز ها که جنگ در سوریه دارد به نبرد تمام عیار اسلام با جبهه یک پارچه ی ارتجاع و صهیونیزم بدل می شود، چقدر دلم شوق جهاد با اسرائیل را دارد. شاید همین روزهاست که سفیانی خروج کند و آن برد آخرین فرا رسد.

این جملات، آخرین سخنرانی احمد متوسلیان در سوریه پیش از اسارت به دست شغال های اسرائیلی است:
و ما اسراییل را به سقوط می‌‏كشانیم! روزى را نزدیك خواهیم نمود كه اسراییل چنان بترسد و در فكر این باشد كه مبادا از لوله سلاحمان، به جاى گلوله، پاسدار بیرون بیاید. باشد كه ما شبانگاهان بر سرشان بریزیم؛ همچون عقابان تیزپروازى كه شب و روز برایشان معنا ندارد و باشد آنجایى به هم برسیم كه با گرفتن هزاران اسیر از صهیونیست‏ها به جهانیان ثابت كنیم كه ما به اتكا به سلاح ایمانمان می‌‏جنگیم، نه به اتكاى هواپیما، نه با موشك‌‏هاى سام، نه با تانك، نه با توپ، نه با آتش جنگ‌‏افزارهاى مادی‌‏مان، ان‏شاءالله.


نوشته شده توسط : داود حسین پور

ماجرای من و دَه

سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1392   17:39


مثل همه ی بچه های دنیا بجای معلم کلاس اول یا مهدکوک، مادرم شمردن یادم داد. مادر ها نمی دانم چه لذتی می برند از اینکه نی نی کوچولویشان یک  را بگوید یک؛ دو را بگوید دو؛ سه را بگوید دِ! چهار را بگوید عار! و همین طور تا ده. از ده به بعد اما عدد ها چقدر سریع قد می کشند: ده، بیست، سی چل.. هقتاد، هشتاد، نود، صد! قد که می کشیم اعداد دیگر فقط واحد های شمارش نیستند آنها هم انگار بزرگ می شوند. هر کدام شخصیتی دارند. سه، دست-پا چلفتی است. همش سوتی می دهد. می خواهد زرنگی کند، ضایع می شود. خیلی وقت ها تقصیر خودش هم نیست بی چاره! تقدیر روزگار است. ما هم هر کداممان هرچقدر هم که زرنگ باشیم بعضی وقت ها سه می شویم. یعنی کار هایمان سه می شود. شیش اما باهوش است و جلف. سحرخیر است. صبح های زود پا می شود. برای شش هوا همیشه بارانی نمدار بهاری با نسیم ملایم است. شیش حتی فوتبالش هم خوب است. معلم که سوال می پرسد همیشه شیش اولین نفر است که دستش را می برد بالا. آدم ها دوست دارند شیشِ شیش باشند. آدم ها دوست دارند همیشه شیش بیاورند. بعضی از اعداد برای آدم ها معنی خاص تری هم دارند و مثل سه و شیش اینهمه معروف نیستند. اما هستند، مگر می شود عدد ها نباشند؟! مگر می شود عدد چیزی را تداعی نکند؟ تصویری را به ذهن نیاورد؟ این ریاضی جدید است که عدد را هم مثل انسان شی کرده و بی جان! مثل انسان نه، مثل همه چیز! ریاضی خیال خام دارد اما. عدد ها هم مثل کارتون اسباب بازی ها، و کارتون لومیو و ژولیت، تا ریاضی رویش را آنطرف می کند خودشان می شوند. خود واقعی شان. نمونه اش همین  2 ِ خودمان. زیر رادیکال گنگ است بی چاره. ریاضی گنگش کرده فلک زده را. تا وقتی بیرون بود حرف می زد. معنا داشت. اصلا مسابقه ای بود، ورزشی بود برای خودش! اصلا عرب ها بین یک و همه، فقط دو را، مثنی را به رسمیت می شناسند. خدا هم دو را به رسمیت شناخت؛ گفت یا یکی یکی یا دوتا دوتا در راه خدا قیام کنید. خدا عرب نیست. دو بودن مهم است. یا مثال دیگرش هفت! هفت تا ریاضی حاکم است خیلی منت بگذارند سرش می گویند تو عدد اولی؛ دروغ از این بزرگ تر؟ به ده بیست تا عدد به همشان بگویی تو اولی! خب معلومه کشک است دیگر. بلاخره کدامشان اول است؟ 2 اول است؟ سه اول است؟ 5؟ 7؟ هفت اتفاقا آخر است. ریاضی نمی فهمد. حتی از آخر هم گذشته. وقتی می گویی کجا بودی؟ می گویم رفتم هفتِ فلانی! می گویی خدا بیامرزدش! نمی گویی؟ ریاضی رویش را آنطرف کند، می بینی 7 و 8 اصلا دو قلو بودند انگار. اگرچه به غیر از امام هشتم که به نام ما خورده همه چیز به نام هفت خورده است؛ حتی خط گاهی به نام هفت می خورد! هندسه که هواسش پرت شد. خط هم در رفت؛ آمد پیش هفت و دوتایی شدند هفت خط! دیدید دو بودن مهم است. هفت کلا مارموز است. گاه زنانه می شود و ت "ته نیست" میگیرد، می شود هفته، عزیز می شود! گاه هفته خبیث می شود. گاه عزیزت را هفت روز است کرده ای زیر خاک!
 اما دَه، ده خودش را خیلی دیر رو کرد. تقریبا 23 ساله بودم که سرو کله ده پیدا شد. نه اینکه قبلا پیدا نباشد ها! اتفاقا خیلی هم باهم شیش بودیم. حتی توی ریاضی هم ده محبوب ترین عدد بود. ضرب ها و تقسیم ها،ساده ترینشان آنهایی بودند که ضرب در ده یا تقسیم بر ده می شدند، بخاطر همین همه ی بچه های کلاس سوم ده را خیلی دوست داشتند. بچه های کلاس  چهارم و پنجم و بقیه کلاس ها هم ده را خیلی دوست داشتند. ده سوباسا بود. کی پیدا می شود که ده را دوست نداشته باشد؟ حتی دانشجوی ردی هم عاشق ده است. خلاصه ده برای ما سوباسا بود برای پدرهایمان علی دایی! اما ماجرای دیر نشان دادنش بر می گردد به 23 سالگی، بعد از مدت ها ده را زیارت کردیم. چقدر فرق کرده بود. اصلا آن ده سابق نبود. رشید شده بود. ده دیگر یک اتفاق نبود، یک انتخاب بود. این بار نه سه، نه شیش، و نه هیچ عدد دیگر! تو 23 سالگی برای اولین بار ده شدم. 
ادامه دارد...


نوشته شده توسط : داود حسین پور

سه نکته ی بی ربط مهم

پنجشنبه سوم اسفند 1391   10:32

یک.

شما بگویید جرمش چقدر است کسی که وقتی دانشمندان ایران اسلامی به رئیس جمهور مصری انقلابی نامه می نویسند و می گویند حاضرند در تمام توان در خدمت انقلاب مصر باشند و کمک کنند و انقلاب اسلامی را الگو معرفی می کنند. فیلم غمه زنی های عاشورای او را دریافت می کنند با این پیوست که شیعه نمی تواند الگو باشد!

دو.
یک دقیقه فرصت دارید. یک قلم و کاغذ بردارید و یک دقیقه به این فکر کنید که جریان دانشجویی در این دو سه سال اخیر چه کارهای موثری کرده است؟  همه را بنویسید...

بساط سخنرانی حسن خمینی در مرقد امام را بهم زده است.
سفارت انگلیس را اشغال کرده است.
دیگر در اوج بصیرت و آرمانخواهی سه روز تجمع کرده است در فرودگاه مهراباد برای اعزام به غزه و جنگ با اسرائیل!
....

موارد فوق که هر کدام در زمان خود اوج بصیرت و مایع افتخار جریان دانشجویی کشور قلمداد می شد به نوعی مورد انتقاد رهبری قرار گرفت. 

انتقاد از کار های نکرده که دیگر بماند..
تاکید صد باره و بی نتیجه بر پیگیری کرسی های آزاد اندیشی
تصریح به کم کاری در مسئله شهدای هسته ای
و...

حالا اخیر لااقل می توان به تعریف ایشان از جشنواره عمار دلخوش کرد که آنهم مستقیما به جریان دانشجویی بر نمی گردد. 
تعریف قبلی آقا از مصادیق حرکت های جریان دانشجویی شاید برگردد به پیگیری مسئله کارتون خوابهای تهران توسط جنبش عدالت خواه دانشجویی سال 1383!
به نظرتان بد نیست به لیدر های کنونی جریان دانشجویی حزب اللهی اندکی فقط اندکی شک کنیم!

سه.
می گویند مرگ عالم ربانی ضربه ای به اسلام وارد می کند که جای آن هرگز پر نخواهد شد. وقتی به فوت آیت الله بهجت سال قبل از فتنه 88 و وفات حاج آقا مجتبی و آیت الله خوشوقت و انتخابات پیش رو فکر می کنم دیگر نمی خواهم فکر کنم و دوست دارم هیچ ارتباط معنا داری بین آنها نباشد. فتنه هرچه باشد و هر جور باشد وقتی رخ می دهد که عرصه از کوه های راسخ خالی شود. 


نوشته شده توسط : داود حسین پور

"از" متربی بودن و "از" متربی نبودن!

جمعه بیست و دوم دی 1391   00:57


دوباره مشهد، فرصتی شد تا از جاری زلال استاد مددی نو شویم. حرف های سید، تکراری اند اما کهنه نیستند. حرف های سید نماز اند. روزی هفده رکعت بخوانی اش باز هم تازه است. شب شهادت حضرت خاتم باز از جاری اش نوشیدیم و نو شدیم. نکته ای که ادامه خواهد آمد حاصل تاملی در کلام ایشان است.
 در نسبت پیامبر با امت دوگانه ای ظریف وجود دارد که به نسبت مربی و متربی ناظر است. پیامبر در شان مربی امت از سویی باید "من انفسهم" باشد. در اینجا "شباهت" عنصر تعیین کننده است. مربی باید "از" متربیان باشد. این نکته بر وجوه شباهت و ویژگی های مشترک میان مربی و متربیان تکیه و تاکید دارد که بی آن ظاهرا تربیت محقق نخواهد شد. نکته دوم، در سوی مقابل نکته مذکور قرار دارد. و آن تاکید بر تفاوت و فاصله مربی با متربی است: یتلو علیهم آیاته و یزکیهم و یعلهم الکتاب و الحکمه! این قسمت، دلالت بر فاصله و تفاوت پیامبر با امت دارد. مربی اگر وجه شباهت و "از" متربی بودنش غالب باشد دیگر چگونه می تواند، تاثیر بگذارد؟ اگر مربی تماما شباهت با متربی باشد به نوعی در آن هضم شده است. تفاوت است که فاصله ایجاد می کند و فاصله بر حرکت دلالت دارد. پس هرجا فاصله ای هست حرکتی باید! بدین ترتیب می توان گفت تفاوت و فاصله ی مربی از متربی حد تاثیر گذاری (بالقوه) او را تعیین می کند. و شباهت ها، مجرای تحقق این تاثیر گذاری است. در این میان نکته این است که مربی باید در مرز "یکی از متربیان بودن" و "یکی از آنها نبودن" قرار بگیرد.
مربی در تعیین این مرز دو احتیاج ضروری دارد. نخست خودآگاهی و دوم شناخت مخاطب. با این دو مولفه است که او می تواند در فاصله ای از متربی قرار بگیرد که هم یکی از آنها باشد و هم یکی از آنها نباشد.
لَقَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَى الْمُؤْمِنینَ إِذْ بَعَثَ فیهِمْ رَسُولاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِهِ وَ یُزَكِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ إِنْ كانُوا مِنْ قَبْلُ لَفی‏ ضَلالٍ مُبینٍ ( آل عمران164)


نوشته شده توسط : داود حسین پور

دندان

یکشنبه دهم دی 1391   19:40

دندانش را کشید!

دندانش را

- که مراقبش نبود-

امروز کشید.

حالا 

در دهانش یک جای خالی دارد 

و در دلش 

یک عالمه حسرت!

و من ..

من..

خواستم بگویم 

منت بگذار

و من را با همین دندان های خراب قبول کن، 


پ ن: شاعر نیستم




نوشته شده توسط : داود حسین پور

هالک

چهارشنبه بیست و نهم آذر 1391   22:33

راستی! دقت کردی پیرمرد های دنیای مدرن "هیچ چی" ندارند! پیرمرد های سنت "حکمت" داشتند و "پختگی" و "احترام" و "نوه هایی" که حکم مغز بادام را داشت.

اما در دنیای مدرن حکمت بدرد نمی خورد مهارت است که خریدار دارد. پختگی قدیمی است و جای احترام و مغز های بادام را متروی شلوغ و پرستار آسایش گاه سالمندان گرفته است.

پی: این پست خیلی طولانی تر از این بود سرتان را درد نیاوردم.
: از این مختصر هم می شد نوشت، همان تیتر همه ی حرف است.
: یلدا پدربزرگ ها- آنها که دارند- دریابند.


نوشته شده توسط : داود حسین پور

ما و حسن آقای رحیم پور

یکشنبه نوزدهم آذر 1391   21:15


بردارش می گفت حسن آقا مطالعه جدی اش که تمام می شود شروع می کند به نوشتن دوباره خواندن دو باره نوشتن خسته که می شود مغز دیگر خسته شده مطالب را برای خودش بلند بلند می خواند دیگر از نا که می افتد تازه می رود سراغ سایت های خبری و تحلیلی، داخلی و خارجی گاهی می بینی 30 40 صفحه را باز کرده و می خواند.
ما وقتی می خواهیم کار مهمی شروع کنیم لپتاب را باز می کنیم اول شروع می کنیم سایت ها و وبلاگ رفقا را چک کردن بعد از یک ساعت دیگر خسته شده ایم باید برویم یک جایی بخوریم چای بدون بحث هم که نمی شود دو ساعت بعد بر می گردیم و شروع می کنیم به خاندن. یک کم بحث سنگین باشد 30 دقیقه بعد باید زیر بغلمان را بگیرند! این البته مال روز هایی است که کار علمی می کنیم...
باز بگو علوم انسانی چرا تکون نمی خوره!


نوشته شده توسط : داود حسین پور

نسل اثبات نشده

چهارشنبه هشتم آذر 1391   15:12

پارسال دقیقا در همین امروز سفارت انگلستان برای ساعاتی تسخیر شد. متن ذیل را دو روز بعد از واقعه نوشتم که به دلائلی ناخوانده ماند تا الان فقط برخی تعابیر تحت تاثیر فضای بعد از تسخیر در متن بکار رفته که باید در همان فضا خوانده شود:

از قبل، بنر‌های تبلیغات تجمع جلو سفارت را دیده بودیم. با حسین، یکی از بچه‌های دانشکده، تصمیم گرفتیم بریم بیینیم چه خبر است. دم غروب صدای نخراشیده و پر شور و هیجانی حسین از پشت گوشی بود که داد می‌زد:کجایی پسر؟  بچه‌ها سفارت رو گرفتند!!!!
 باورم نمی‌شد. چند دقیقه بعد رسیدم دم سفارت، 200 نفر رفته اند داخل سفارت و تقریبا دو برابرش بیرون تجمع کرده اند که شعار می‌دادند و نیرو انتظامی را هل می‌دادند، تا برسند به در و دیوار سفارت.
گذشت و اتفاق‌هایی که لابد می‌دانید افتاد و عده‌ای دیگر هم توانستند بعد از یکی دو ساعت درگیری با نیروی انتظامی بروند بالای دیوار سفارت و در این میان ناگهان در سفارت باز می‌شود و دوباره جمعیت هجوم می‌آورد سمت در و عده‌ای دیگر به آن 200 نفر داخل اضافه می‌شوند و ادامه‌ی قصه.
حسین با همین سری دومی‌ها وارد سفارت شدو من کمی عقب تر از او ثانیه‌ای پیش تلاشم برای رسیدن به در سفارت متوقف شده بود: لامن حرکۀ الا و انت محتاج فیه الی معرفۀ! هیچ حرکتی نیست الا آنکه تو نیازمند معرفتی در آن! 
ومن ایستادم! ایستادم کنار و بقیه را تماشا کردم و حسین را، که ازدر رد شد و رفت تو. چند ثانیه بعد نیرو انتظامی دوباره توانست درب را ببندد و خودش را حائل کند میان دانشجوها و سفارت.
با خودم فکر می‌کردم، تا دلیلی موجه برای تسخیر سفارت انگلیس پیدا کنم،- نکردم!- چرا باید سفارت انگلیس را بریزیم و غارت بکنیم؟حتم دارم اگر از هر یک کسانی که آنجا بودند می‌پرسیدی؟ هیچ پاسخ معقولی نداشتند. و اصلا بعید می‌دانم کسی آن موقع به این موضوع فکر کرده باشد! در آن شرایط همه در فکر در باز شده‌ی سفارت بودند. و همه فکر می‌کردند که چطور می‌توان رفت آن طرف دیوار و هیچ کس فکر نمی‌کرد که واقعا چرا باید رفت آن طرف دیوار!!!؟
گذشت... 
شب، بچه‌های داخل را ریخته بودند بیرون. به قوت تمام! به اندازه‌ی هر یک نفر از ما دو تا موتور کراس ضد شورش آورده بودند و روی هر موتور دو تا کوماندو ضد شورش! و البته رادان که قبلش با گفتگو بچه‌ها را مجاب کرده که بروند و رها کنند تا کار به درگیری شدید نکشد.
همه برگشتند، ‌دست از پا دراز تر! هیچ کدامشان فکر نمی‌کردند کارشان اینطور تمام شود! حالا بازار تحلیل‌ها داغ داغ بود که بماند.
اما چند نکته:
1) نیروی انتظامی‌ای که آنهمه موتور سوار و کماندو را یکدفعه می‌ریزد داخل خیابان و سرداری که عجول و عصبانی خودش را می‌رساند داخل سفارت و رجز می‌خواند می‌گوید: دیگر وقتشه بیرید بیرون! همان نیروی انتظامی است که نهایتا 100 نفر سرباز عادی سپر به دست را حائل سفارت می‌کند که با یک داد جمعیت شکاف می‌خورد و عده‌ای به راحتی می‌ریزند داخل سفارت و سر مست از فتح! در و پنجره‌ها را می‌زنند و می‌شکنند و تابلو‌ها نفیس را پاره می‌کنند و ماشین آتش می‌کنند و کذا و کذا.
کاملا روشن است که نیروی انتظامی به هر دلیل نمی‌خواسته ابتدا مانع جدی برای ورود دانشجویان فراهم کند، این را هم تناقض موجود در رفتارش در ابتدای ورود دانشجویان و بعد در اخراجشان می‌توان دید هم در مشاهدات و روایت‌های خود بچه‌ها که از سرباز‌ها شندیده بودند که به ما گفته شده اگر کسی را بزنید پای خودتان است!
فرض غافل گیر شدن نیروی انتظامی هم آنقدر دور از ذهن است که اساسا پاسخی نمی‌خواهد. وقتی وزارت خارجه انگلیس روز قبل موضع می‌گیرد و صبح همان روز بیانیه می‌دهد که جمهوری اسلامی مسئول حفاظت از جان اتباع انگلیسی سفارت است، نیروی انتظامی ما نمی‌تواند بفهمد که قضیه از چه قرار است؟ ضمن اینکه در موارد مشابه تجمع‌ها در مقابل سفارتخانه‌های عربستان دانمارک و... با درصد تبلیغات به مراتب کمتر و عدم مطرح شدن بحث تسخیر عملکرد نیروی انتظامی موجود است.
بگذریم از این تحلیل تلخ که با کمال تاسف دانشجویان انقلابی عزیز ما در طرح خارجی‌ها قرار گرفته اند و برای آنها بازی کرده‌اند. و بگذریم از این که بخواهیم بگوییم در یک طراحی قبلی با توجه به شرایط حاکم بر روابط سیاسی دو کشور، انگلیس که سفیر خود را اخراح شده می‌بیند، آخرین استفاده را از ساختمان سفارت خود و جوگیری دانشجویان انقلابی می‌کند! و در نتیجه غیر قابل الگو بودن آنها و گفتمانشان برای انقلاب‌های منطقه را با تبلیغاتی تمام عیار به رخ ملت‌های منطقه می‌کشاند. و چه هزینه‌ی سنگینی ست این، برای جمهوری اسلامی!
بر خلاف اطلاعیه کاردار انگلیس در فتح 5 ساعت سفارت که خود و کشورش را خشمگین می‌خواند اتفاقا آنها خیلی هم خوشحالند که می‌توانند با تمام قوا فریاد بزنند که ببینید افراطی گری اسلام گراهای تندرو را، میریزند خاک کشوری را اشغال می‌کند بعد خودشان پشیمان می‌شودند و عذر خواهی می‌کندو  تکذیب! از اینها می‌خواهید پیروی کنید؟ اینها که معلوم نیست فردا برسر همین حرفهایی که به شما می‌گویند باشند یا نباشند!
و از آنطرف چه بهانه‌ی خوبی دست روباه پیر است برای بی آبرو کردن جمهوری اسلامی در سطح بین المللی که سفارت‌های دیگر کشور‌های همدست و غیر همدست را بشوراند که ما هم در ایران امنیت نداریم و.. و نروژ! نروژی که  ایران تره هم برایش خورد نمی‌کند سفارتش در ایران را روز بعد تعطیل اعلام می‌کند! آخر یکی نیست بگوید از کی تا حالا باقالی هم شده جز میوه ها؟! که بماند.

2) بگذریم و تاملی کنیم بر ریشه خطاهای اینچنینی امت حزب الله! آنچه مبرهن است،‌اقدام احساسی و از روی صرفا روحیه انقلابی! رفقای دانشجویمان است. یک نفر بلند نعره می‌زند "ما 13 آبان را تکرار خواهیم کرد!" و همه‌ی جمعیت را راه می‌اندازد پشت سرخودش! و هیچ کس از خود نمی‌پرسد چرا سفارت انگلیس را فتح! ‌کنم؟؟ اصلا چرا باید 13 آبان را تکرار کنم؟؟
مسئله ریشه عمیق‌تری هم دارد. نسل جوان حزب اللهی امروز تحت تاثیر تقلید یک بعدی از نسل آرمانی انقلاب و جنگ قرار دارد. اسطوره هایش را از دست داده است و حسرت همراهی و پرواز با آنها بر دلش مانده!  از همه‌ی رشادت هایشان ظواهر عمل را ستانده  و ما بقی را وانهاده است! از جهاد در راه خدا شفیه و پلاک را از رزمنده لباس خاکی را در ذهن تداعی می‌کند.  دوست دارد آرپیجی  دستش بگیرد! گردان تخریب بشود بزند به دل دشمن و ... حسرت جاماندن از آرمان هایش را با تقلید نعل به نعل گذشتگانش پر می‌کند و البته که در سیاست نتیجه این نوع انقلابی گری معلوم است :تسخیر سفارت. و در این میان غفلتی عمیق از "روند‌هایی" که اسطوره‌ها‌ را به آن اقدام‌ها رسانده بود و همچنین غفلت از بصیرتی که اقدام، زاییده‌ی آن بصیرت است! وجود دارد. و البته که یکی از فروع مهم آن بصیرت، آگاهی به زمان و عاقبت اقدام است! و وجود دارد نفهمی مفرطی که باعث شده تا تو هزار بار بگویی که:‌ای عزیز! او که تو شیفته اش شده‌ای به تکلیف روزش عمل کرده تو نیز اگر مرد میدانی به تکلیف روزت عمل کن.... و او نشنود. آب در هاون بکوبی و نتیجه‌ای نگیری. آن می‌شود که تسخیر لانه جاسوسی را امام خمینی انقلاب دوم می‌خواند و نماد بصیرت و اقدام دانشجویان صدر انقلاب می‌شود و این یکی را رهبر گوشه می‌دهد که از دستشان دل خورم و می‌شود نماد جو گیری حزب الله.

3) تسخیر سفارت آمریکا قیام مقابل یزید است. تسخیر سفارت انگلیس شورش علیه معاویه! 
هان چشم باز کن و ببین ده سالی را که از امامت امام حسین علیه السلام در دوره‌ی خلافت معاویه می‌گذرد و امام قیامی نمی‌کند. همین که کار به یزید می‌رسد قیام شکل می‌گیرد. کوس رسوایی یزید در عالم پیچیده است. آمریکا‌ی احمق رسوا کجا روباه پیر دساس کجا! قیام مقابل معاویه تنها و تنها به سود اوست، همانطور که از بهره برداری زیرکانه روباه پیر از اقدام عجولانه و انقلابی گری کور حزب الله در بالا سخن رفت!

4) مسئله از آنجا آب می‌خورد که جوان امروز ایران چه مذهبی و چه غیر آن "خود اثبات نشده ای" دارد، که تمام عمرش را در تقلا اثبات خویش می‌گذراند و این، هم بخاطر ساختار سنتی حاکم بر خانواده‌ی ایرانی است که استقلال جوان دیر پذیرفته می‌شود. وهم نظام آموزشی که تاییدات خود را بر "من"های غیر حقیقی دانش آموزان استوار کرده و آدم خودش را تولید می‌کند. چه، در آن نمره تقریبا تنها عامل برتری و کمال است ولا غیر! و از طرف دیگر سینما و مسجد و صدا و سیما و دستگاه‌های فرهنگی رسمی و غیر رسمی دیگر نیز به جای تاکید بر عرصه‌ها و زمینه‌های اثبات خویشتن واقعی جوان امروز ، بر طبل اتفاق ها می‌کوبند، و بسی کلیشه‌ای و کلی و مبهم بر"اقدام ها" نه "خویشتن" قهرمان داستان تاکید می‌کنند. فی مثل از چمران سخت افزار زندگی اش نمایش داده می‌شود که کجا و بود و چه کرد و در این میان کسی خود چمران را نمی‌بیند! در گیری هایش سوال هایش، روابطش را کسی نمی‌بیند که اگر اینها را ببیند دیگر در اقدام او نمی‌ماند و از ظاهر رفتار او الگو نمی‌گیرد. و اگر من، دانشجوی انقلابی، به روشنی می‌دانستم که 13 آبان چگونه شکل گرفت چگونه توسط خود دانشجویان سازماندهی و مدیریت شد، آدم هایش کی‌ها بودند و چه شدند آیا  بازهم اتفاق اخیر به این ابتذال رخ می‌داد؟ 







نوشته شده توسط : داود حسین پور

حزب اللهی ورزی

پنجشنبه دوم آذر 1391   17:26


حزب اللهی ورزی مرضی است که نافُرم دچارش شده ایم. یادتان است دوره ای که استاد برگشته های خارج نشین تازه دکانشان گرفته بود و  تازه وطن را مفتخر به حضورشان کرده بودند! استفاده از اصلاحات و کلمات انگلیسی و فرانسه –که اتفاقا واژه های معادل فارسی وزین و دقیقی هم داشت- چه با کلاس بود و البته برای عاقلان قوم چقدر حال به هم زن و مشمئز کننده! آن مرض که همانا تشبه به حزب العلمای الغربیه بود و هنوز هم با غلظت کمتر پیداست را اگر دانش ورزی بنامیم، پدیده ای دیگر که به نظرم همان اندازه قبیح است و همان اندازه انسان را از خودش دور می کند و همان اندازه آدمی را حقیر می کند، حزب اللهی ورزی است. تلاش برای استفاده از واژگان خاص، فرم جمله و ... که تصنعی بودنش آشکارا می خورد توی صورتت، نمی دانم چه کوفتی است که دچارش شده ایم! نمی دانم چمان شده است آخر. تهرانی ها فروتر افتاده اند در این دره و کارشان وخیم تر است. آدم وقتی خودش نباشد هر آشغالی می خواهد باشد باشد!

بی ربط یک: دیشب کلاس زبانم که تمام شد 8 شده بود و با همان کیف و کتاب رفتم هیات. یکی از همین هیات های اسم رسم دار و دهان پر کن که چون دیرتر از بقیه جاها شروع می شد می توانستم به موقع برسم و داخل بنشینم، از میدان توحید تا میان خراسان حدود یک ساعت و نیم تو راه بودم. به موقع رسیدم. حاج آقای ریش سفید دم در گفت کجا آقا؟ کیف ممنوعه! گفتم خب امانات کجاست؟ - امانات نداریم برو بذار تو آشپز خانه! – آقا! ... حاجی میگه این کیف و بذارم اینجا – نمیشه برو به حاج آقا مرتضی بگو! – حاج آقا مرتضی سلام این کیف رو نمی ذارند ببرم تو چی کار کنم؟ - برو بذار خونتون! – خونمون! چی میگی حاجی خونمون که اینجا نیست! – بذار تو ماشینت – ندارم – به ما ربطی نداره  - حالا چیکار باید کرد – نمی دونم! – یعنی چی نمی دونم حاجی؟ - برگرد خونتون! – یعنی من چون از کلاس زبان اومدم نباید برم هیات امام حسین؟ - نه!!! – هیاتی که آدم بزرگش تو باشی همون بهتر که توش آدم گریه نکنه! ....
... واقعا نذاشت برم تو و من اون شب به هیچ هیات دیگه ای نرسیدم!

بی ربط دو: خوردیم به ترافیک! خیلی سنگین بود. کم کم دیگه ماشین ها حرکت نمی کردند. 5 دقیقه... 10 دقیقه... صدای بوق ها ماشین ها.... نه خیر! ....مردم فحش می دادند... یه صداهایی می اومد. دسته عزاداری راه افتاده بود.

پی نوشت: با خودم گفتم هر حرکت اجتماعی ای بود با این حماقت ها تا حالا خشکیده بود.


نوشته شده توسط : داود حسین پور

اگر در جوانی انسان مهذب شد، شد!

سه شنبه بیست و سوم آبان 1391   18:45

اگر خدای نخواسته عالمی آنطوری كه اسلام می‎خواهد نباشد، این ضررش از نفعش بیشتر است. تمام ادیانی كه مخترَع است و تمام ادیانی كه اختراع شده است و كذب است، این اشخاص تحصیلكرده مؤسسش هستند، اشخاصی كه در حوزه‎های علمیه تحصیل كرده‎اند لكن مهذب نبودند. شما ملاحظه بفرمایید رؤسای مذاهب باطله را، می‎بینید كه رؤسای مذاهب باطله تمامشان از اشخاصی هستند كه درس خواندند، ملاّیند لكن مهذب نبودند.

آن نوری كه خدای تبارك و تعالی یقذِفُهُ فی قَلْبِ مَنْ یشاء، اگر مهذب نباشد قذف نخواهد شد. [7] یك فنی است، یك فنی است آن علمی كه نورانیت می‎آورد و نور است و خدای تبارك و تعالی آن را عنایت می‎فرماید. آن به هر قلبی عنایت نمی‎شود؛ هر قلبی لایق آن نیست. تا مهذب نباشد، تا خودش را خالی نكند از اخلاق زشت، خالی نكند از اعمال زشت، تا متوجه به خدا نباشد و تمام قلب را به او تسلیم نكند، خدای تبارك و تعالی قذف نمی‎فرماید. گزاف نیست این مطلب؛ اینطور نیست كه: خیر، من دقایق علوم را می‎دانم. خیر، خیلیها دقایق علوم را [می‎دانستند] «غزالی» هم خیلی خوب می‎دانست، «ابوحنیفه» هم خوب می‎دانست، خیلیها می‎دانستند، خیلی از اشخاص هستند كه دقایق علوم را از همه بهتر می‎دانند و آن نوری كه خدای تبارك و تعالی به آنها عنایت باید بكند نمی‎فرماید. این تهذیب می‎خواهد؛ این زحمت می‎خواهد؛ این ریاضت می‎خواهد. آقا شما كه آمدید وارد شدید در این قوم، باید ریاضت بكشید؛ باید زحمت بكشید؛ باید مراعات كنید؛ محاسبه كنید نفس خودتان را؛ شب كه از مطالعه فارغ می‎شوید، آخر شب، محاسبه كنید.

باید هر قدمی كه در راه تحصیل برداشته می‎شود، اگر عرض نكنم دو قدم، لااقل یك قدم هم در باب تهذیب اخلاق، در باب تحكیم عقاید، در باب استقرار ایمان در قلب [برداشته شود]. اینها تفكر لازم دارد؛ محاسبه لازم دارد؛ مراقبه لازم دارد. آقایان باید مراقبه كنند، باید مراقبت كنند خودشان را. از صبح تا عصر باید مراقب خودشان باشند. نفس انسان سركش است، یك آن از آن غافل بشویم، نعوذباللّه‎، انسان را به كفر می‎كشد نه به فسق، اگر غافل بشود انسان. شیطان راضی نیست به فسق ما، او كفر ما را می‎خواهد. او می‎خواهد همه را منتهی كند به كفر؛ منتها از معاصی كوچك می‎گیرد و كم كم وارد می‎كند در بزرگتر، و كم‎كم در بزرگتر، و كم كم بالاتر تا برسد به آنجا كه خدای نخواسته انسان را منحرف كند اصلاً از اسلام. باید مراقبت كنید آقا از خودتان؛ باید از اول صبح كه از خواب پا می‎شوید، یا اول اذان یا ان شاءاللّه‎ قبل از اذان كه پا می‎شوید از خواب ... باید مراقب خودتان باشید. در این مجتمع باید مراقبت كرد؛ در این اجتماعات، در این اجتماعات دوتایی، چهارتایی، صدتایی، ده‎تایی باید مراقبت كرد: احترام كرد از بزرگان، احترام كرد از رفقا، احترام كرد از مؤمنین. لسان سوء، نعوذباللّه‎، نداشت؛ اشكال [و] مناقشه بیجا انسان نكند. اگر فرض بفرمایید شما در نظرتان یك كسی یك كاری انجام می‎دهد یا انجام نمی‎دهد و ناگوار است در نظر شما، محمول به صحت است. نباید انسان همین طور بدون اینكه توجه كند به مطلبی، یكوقت خدای نخواسته جسارت كند به یك مؤمنی، به یك مسْلمی، به یك طلبه‎ای، به یك اهل علمی، فضلاً از اینكه به یك عالِمی، فضلاً از اینكه به یك مرجعی. اینها [را] باید مواظبت كرد؛ انسان باید خودش را مواظبت كند؛ حفظ كند این جهات را تا موفق بشود.

شما بعدها یك مسئولیت بزرگی به عهده‎تان است. عالِم یك شهر بشوید، مسئولیت آن شهر را دارید؛ ان شاءاللّه‎ عالِم یك مملكت بشوید، مسئولیت آن مملكت را دارید؛ مرجع یك امت بشوید، مسئولیت آن امت را دارید. از حالا شالوده این معنا را كه بتوانید در آن وقت مسئولیت خودتان را و دین خودتان را ادا كنید، از حالا باید به فكر این مطلب باشید. بخواهید كه خیر، ما حالا درسمان را می‎خوانیم و بعدها ان شاءاللّه‎، بعد از اینكه پیرشدیم، ان شاءاللّه‎ وارد می‎شویم در تهذیب اخلاق؛ این امكان ندارد؛ امكان ندارد این امر. اگر در جوانی انسان مهذب شد، شد. اگر در جوانی خدای نخواسته مهذب نشد، بسیار مشكل است كه در زمان كهولت و پیری كه اراده ضعیف است و دشمن قوی، اراده انسان ضعیف می‎شود و جنود ابلیس در باطن انسان قوی، ممكن نیست دیگر آن وقت. اگر هم ممكن باشد بسیار مشكل است.

صحیفه-ج2-ص29


نوشته شده توسط : داود حسین پور